تبليغاتX
آمادگی جسمانی وایروبیک
گامی برای تندرستی.چاقی .لاغری.مشاوره ورزشی.استعداد یابی وتحلیل وضعیت ورزش کشور

ز کــــــوی یار مــــــــی‌آید نسیم باد نـــــــوروزی


از این بــــــــاد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی


چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن


کــــه قارون را ضررها داد سودای زر انــــــدروزی


به صحرا رو که از دامن غبار غم بیافشــــــانــــی


به گل‌زار آی کز بلبل غزل گفــــــتــــــــن بیاموزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شـــمع


که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سـوزی


میی دارم چو جان صافی که صوفی می‌کند عیبش


خــدایا هــیــچ عــــاقل را مـبـادا بخت بــــــد روی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

 

به توانایی های خویش ایمان داشته باش٬نیمی از موفقیت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 دل ز تنهایی به جان آمد خدایا مرهمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو

ساغیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگرد

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

 رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنحد پیش استغنای عشق

کندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

 
 باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 گلچین گیلانی
 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک    

شاخه های شسته ، باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید 

عطر نرگس ، رقص باد    

نغمه شوق پرستوهای شاد  

خلوت گرم کبوترهای مست    

نرم نرمک میرسد اینک بهار  

خوش به حال روزگار ... 

خوش به حال چشمه ها و دشتها ... 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ...

خوش به حال غنچه های نیمه باز ...

خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز ...

خوش به حال جام لبریز از شراب  ...

خوش به حال آفتاب    

ای دل من گر چه در این روزگار 

جامه رنگین نمیپوشی به کام  

باده رنگین نمیبینی به جام  

نقل و سبزه در میان سفره نیست 

جامت از آن می که میباید تهی است  

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم  

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

سلام مجدد

اگر مایل بودین تو نظر سنجی شرکت کنین تا من بتونم به ضعف وقوتم ی ببرم تا بهتر بتونم به شما عزیزان خدمت رسانی کنم.

منتظرتونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند

نیما یوشیج/آوای آزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط اوج سلامت  | 

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط اوج سلامت  |